سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

مشهدمقدس...

عزیزدل مامانی سلام... 21 خرداد ماه بود که رفتیم مشهد.... من و تو و بابایی خیلی عالی بود....خیلی خوش گذشت.... دقیقا 26 ماه رمضان بود که رفتیم واسه همین اونجا من و بابایی روزه بودیم بعد عیدفطر با بابایی رفتی موجهای آبی خیلی بهت خوش گذشت........حدود 7 ساعت اونجا بودین، آخرشم بابایی به زور آورده بودت هتل. کلی بازی کرده بودی، شنا کرده بودی و کلی گرسنه شده بودی و کلی چیزمیز خورده بودی اونجا خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم کلی بهت خوش گذشته، چون از تو اهواز که سایتشو نشونت داده بودم همش منتظر بودی که زود بریم مشهد و بری موجهای آبی. عکس‌های مشهد و بعدا میذارم حتما. اونجا همش سراغ عمواحمد و میگرفتی و میپرسیدی که چرا برنمیگرده ...
2 مرداد 1397

مهربانم سلام❤️

سلام سلام سلام سلام سلام دلم ميخواد به اندازه تموم روزهايي كه نيومدم و چيزي ننوشتم سلام كنم. دلم ميخواد به اندازه تموم اون لحظاتي كه ثبت نكردم حرف بزنم. دلم ميخواد همه اون اتفاقها، كلمات، جملات و حركاتت رو اينجا بنويسم. دلم خيلي چيزها ميخواد... دلم ميخواد تموم اون روزهاي خوبي كه كنار هم بوديم دوباره تكرار بشه، دلم ميخواد برم سركار ولي مثل سابق همونقدر ببينمت، بات حرف بزنم، باهم صبحانه و ناهار بخوريم، با هم ...بخوابيم و كنارم بيدار بشي و همونقدر واست وقت بذارم.ر دوست داشتم برم سركار ولي نه به اين قيمت كه از تو دور بشم😔 چقدر حيفه كه نميشه هر دو رو باهم داشت!😭 توي اين ١٠-١١ ماهي كه رفتم سركار بيشتر از چهار پنج باره كه...
20 مهر 1396

دلتنگتم ...

مهربان فرشته ی کوچولو دلتنگتم... دلتنگ تک تک لحظاتی که کنارت بودم.... که با هم میخندیدیم بازی می کردیم غذا میخوردیم و مامانی و اذیت میکردی... دلتنگ خنده هات، گریه هات، حرف زدنات و بازی کردنات.... درست وقتی دو سال و دو ماه و ده روزت بود واسه کار تو شرکت استخدام شدم. چقدر دوست داشتم که شاغل بشم... یه جای خوب و معتبر، مرتبط با رشته ام و حقوق و مزایای خوب و الان همین اتفاق افتاده اما چرا ته دلم ناراحتم.... خیلی تو فکرتم فقط دوست دارم ساعت 5 بشه و بپرم بیام بیرون و بدوم سمت خونه که ببینمت. الان یک هفته است که مامان جون مراقبته تو خونه و هرچی بهم میگه که حالت خوبه و مشول بازی هستی ...
26 آبان 1395

فردا تکه ای از بهشت به زمین می آید..

محمدپارسای عزیزم سلام الان که دارم این پستو میذارم شما خوابی. دقیقا مثل یک سال پیش... و مامانی بی خبر از اینکه کمتر از 24 ساعت دیگه هدیه ی آسمونی شو در آغوش میکشه. مهربانم، خاظره ی شیرین تولدت رو هرگز فراموش نمی کنم و با تکرارش در ذهنم طعم شیرینش رو حس میکنم. قشنگم ،در یکسالی که گذشت سعی کردم به طرز عالی مادرانه کنم اما اگر کمبودی حس کردی، اگه بعضی وقتها عصبانی میشدم و یا حوصله نداشتم زیاد باهات بازی کنم، از صمیم قلب ازت میخوام که به پاکی قلبت مامانو ببخشی. از خدا می خوام که کمکم کنه تا بتونم به نحو احسنت یه انسان عالی رو پرورش بدم. شیرینم، چقدر زیباست که بزرگتر شدنت رو می بینم و حس میکنم اما دلتنگم. دلتنگ تک تک روزهایی ...
7 شهريور 1394

مادرانه...

نفسم روز به روز که میگذره و تو بزرگتر میشی و شیرین کاری هات بیشتر میشه، منم بیشتر عاشقت میشم. بیشتر خدا رو شکر میگم. بیشتر از اینکه مادر شدم و دارم حس مادرانه رو با تو تجربه میکنم لذت میبرم. بعضی وقتها که بیکارم میشینم و به بازیهات دقت میکنم. چقدر واست لذت بخشه که در اتاق و باز و بسته میکنی. چقدر از دیدن لباسشویی و نحوه ی کارکردنش تعجب میکنی و مدتها مشتاقانه روبه روش می ایستی و بهش نگاه میکنی. چقدر شیرینه اون لحظه ای که تازه از خواب بیدار شدی و صورت نشسته میری سراغ ماشینهات و شروع میکنی به هل دادنشون. چقدر واسم لذت بخشه که میبینم یه تیکه نون میگیری تو دستت و دور تا دور خونه راه میری و با خودت صحبت میکنی و از نونت میخوری و وسطش می...
5 تير 1394

خاطره ی زایمان طبیعی من

خاطره زایمان طبیعی من جمعه هفت شهریور بود که محمد بهم گفت نظرش عوض شده و بهتره که برم سزارین کنم. نمیدونم چرا دقیقه ی نودی نظرش عوض شده بود اونی که چقدر از زایمان طبیعی تعریف می کرد الان می گفت زایمان طبیعی تو ایران به درد نمی خوره و برو سزارین کن که راحت تری و کمتر اذیت میشی. هفته ی 35 که پیش دکترم رفته بودم ازش نامه ی طبیعی گرفته بودم و قرار بود یکشنبه عصر که دوباره پیشش نوبت داشتم ازش نامه ی سزارین بگیرم. محمد دوست داشت توی هفته ی کرامت (فاصله ی بین میلاد حضرت معصومه و امام رضا (ع)) زایمان کنم و می خواستیم از خانم دکتر تقاضا کنیم که جمعه ی هفته ی دیگه یعنی 14 شهریورعملم کنه. همون شب مامانم بهم زنگ زد و بهش گفتم محمد مثل اینکه خیلی نگرا...
1 دی 1393

مادر یعنی...

مادر یعنی کسی که تا میفهمه دخترش درد زایمان گرفته، زندگیشو رها میکنه و میره سمت دخترش مادر یعنی کسی که پشت در اتاق زایمان با هر جیغ دخترش، یکی از تارهای مویش سفید میشه مادر یعنی کسی که چهل شب پابه پای دخترش شب بیداری میکشه مادر یعنی کسی که علیرغم خستگی زیادش واسه تقویت دخترش کلی چیزهای مقوی درست میکنه مادر یعنی کسی که همه ی کارهای نینی رو میکنه تا دخترش کم کم یاد بگیره بچه داری رو مادر یعنی کسی که با هر صدای گریه ی نینی از خواب بیدار میشه و وقتی می بینه نینی شیر می خواد، به دخترش میگه ببخشید نمی تونم شیرش بدم وگرنه نمیذاشتم تو الان شب بیداری بکشی و خودم بیدار می موندم مادر یعنی کسی که  از ته دل خونه ی دخترش و واس...
2 آذر 1393

پدر یعنی ...

پدر یعنی کسی که راحتی همسر و نینی کوچیکش رو به راحتی خودش ترجیح میده پدر یعنی کسی که چهل روز تنهایی میکشه اما اخم به ابرو نمیاره پدر یعنی کسی که وقتی که خیلی خسته است و فردا صبح زود باید بره سرکار با صدای گریه ی نینی کوچولوش عصبانی نمیشه و شب رو پیش نینی میخوابه پدر یعنی کسی که وقتی همسرش تو کارای بچه داری به کمکش نیاز داره با وجود خستگیش نه نمیگه پدر یعنی کسی که وقتی همسرش به دلیل شب بیداری فرداش نمی تونه غذا درست کنه، اصلا به روش نمیاره پدر یعنی کسی که وقتی دوستاش بهش میگن پسرت اصلا می شناسدت؟ در جوابشون لبخند میزنه و باز هم هروقت همسرش ازش بخواد که بره پیش مامانش اینا، نه نمیگه پدر یعنی بابامحمد قدرشو ب...
2 آذر 1393
1